تبليغاتX
کافی نت و گیم نت جوان
خانم کد۱۰۵ برنده موس کامپیوتر تایوانی اصل

 

 

خانم کد۱۱۱ برنده ۵۵ ساعت اینترنت رایگان

 

 

 

اقای کد ۱۵۰ برنده کیت دو سیم کارته موبایل

 

 

اقای کد ۲۷۰ برنده سی دی گفتار به نوشتار

 

 

اقای کد۱۷  برنده کیت شنود صدا

 

 

اقای کد ۱برنده ۱۰ ساعت اینترنت رایگان

 

 

ضمنا دوستان برنده شده تا ۳۰بهمن ماه

 

مهلت جهت شارژ ایدی

 

( شامل دوستایی که ایدی دارن)

 

تا از جوایز بهره مند شوند.

 

 

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 7:0 |
 

۲۲ بهمن ماه یوم الله یوم الله

 

 

 

سلام عرض شد بچه ها

 

۲۲بهمن ماه تولد منه و این روز به یاد ماندنی

 

رو به همتون تبریک میگم شما در دهه فجر تا قبل

 

از ۲۲بهمن می تونید  درقسمت نظر خواهی اسم و 

 

 

 مشخصات و تماس خود را به صورت خصوصی برای

 

من بفرستید تا در قرعه کشی این روز بزرگ شرکت دهیم.

 

در ضمن مشتریان محترم این روز براشون رایگان هست

 

 و در همان نظر خواهی میتونن درج کنن که چه

 

ساعتی راحت ترن تا بیان رایگان کار کنن.

 

در ضمن : از هرجای دنیا که باشید میتونید

 

 در قرعه کشی شرکت کنید.

 

 منتظر همه شما عزیزای ایرونی هستیم.

 

با حضور رنگیتون ما رو رنگی کنید.

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 12:20 |
... اگر عشق شکوفا نشود تبدیل به ترس می گردد.

...اگر عشق باور نشود ترس زایل می گردد. به همین دلیل است که درست در لحظه ی عشق ترس  وجود ندارد.

...اگر که عاشق کسی شوی ناگهان ترس نابود می شود.

عشاق تنها افراد بی ترس هستند.حتی مرگ هم مزاحم ان ها نیست. تنها عاشقان در سکوت و بی ترسی شگفت انگیز بمیرند .

پس محبت همچون عشق می تواند در مانگر بسیاری از درد های بی درمان باشد.

گل

                                                          

 

اسمون به ماه میگه : عشق یعنی چی ؟

ماه میگه : یعنی اومدن دوباره ی تو !

ماه میگه : تو بگو عشق یعنی چی ؟

اسمون میگه :انتظار دیدن تو،شاید تو خواب !

love

                                                  

یادش بخیر

سلام بهار میداد...

 M

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:5 |

ما هستیم

ایران هست

خلیج فارس همیشه

ایران برنده میشه

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:2 |

تاج شاهی برسر

 

 

خداوند خامنه ای

 

 

 

اگر بگوئیم در شرایط کنونی یاس و نا امیدی بر روح و احساس ایرانی غلبه دارد چیزی به گزاف نگفته ایم. چرا که اکثرا به تغییر و تحول اساسی و فروپاشی حکومت دین امیدوار نیستند. دانسته و یا نا دانسته به شرایط موجود تسلیم شده اند. با مشاهده دسته های عظیم عزا داران سینه زن و زنجیر زن و قمه زن که تا سر حد شهادت بر سرو سینه خود میکوبند و خود را خونین میسازند، توی دلشان خالی میشود و هراس برشان مستولی میشود.  وقتی به خیل مردمی می نگرند که به استقبال خداوند خامنه ای و یا موسای زمان، رئیس جمهور، میروند، این باور در آنها بیشتر تقویت میشود که اوضاع و شرایط کنونی هرگز تغییر نخواهد کرد، که خفه گی و خفته گی ماندنی ست و کوری و تاریکی تا ابد ادامه خواهد یافت.

 

اما واقعیت آنست  که حکومت دین توانسته است بر تمام وجوه زندگی سلطه افکند. هم  زندگی درونی و خصوصی را تحت نظارت و کنترل گرفته است و هم زندگی بیرونی و اجتماعی. هم اندیشه و گفتار ت را وارسی میکند و هم کردار و رفتار ت را. هرچه هست از ثروت و منابع طبیعی و انسانی، علمی و صنعتی، تمام رسانه های جمعی، رادیو و تلویزیون و مطبوعات همه را در کنترل تام و تمام خود دارد. دستگاههای امنیتی و جاسوسی و انتظامی حکومت چندین برابر نظام شاهی است. حکومت دین خود را در لایه ای پس از لایه ای دیگر از عوامل و سازمانهای رسمی و غیر رسمی امنیتی پیچیده است. ظاهرا نیز این نظام از حمایت توده های مقلد  و پیروان فرمانبر با ایمان و مومن و معتقد بر خور دار است. درست است که در برابر سختگیری ها و خشونت حکومت دین از آغاز استقرار ش بخشی از زنان و دانشجویان هرگز تن به تسلیم نداده و مشروعیت نظام را پیوسته به چالش کشیده اند. اما با این وجود نمیتوان از سازمانی مخالف که در خور جانشینی باشد و مردم بدان علنی و یا نهانی دل به بندند، یاد نمود. این عوامل در جمع سبب شده اند که حکومت دین  را تغییر ناپذیر جلوه گر سازد گوئی که تا قیامت ادامه خواهد یافت. بگذریم که حکومت کنونی همان حکومتی نیست که مردم بر دوش خود گرفتند و بر تخت پادشاهی نشاندند.

 

 حال آنکه نیست حقیقتی مگر حقیقت تغییر و دگرگونی، مگر شدن از چیزی به چیز دیگری. تاریخ شهادت دهد که آنچه روزی نیک و خیر بوده است و فضیلت، تبدیل شده است به شر و بدی و رذیلت . هزاران سال شاهنشاهی پر جلال و شکوه بود و مایه افتخار ملت. اما بعد طاغوت شد به زباله دان تاریخ پیوست. روزی مردم ایران سنی بودند و امام پرستان تقیه میکردند و در دخمه های تنگ و تاریک خود را پنهان می ساختند. امروز شیعه گری راه رستگاری است و صراط مستقیم  بسوی خدا. راه انبیا ست. روزی دین توی مساجد  بود و در حوزه های علمیه می زیست. مرحم روح بود و پناهگاه بی پناهان. امروز دین حکومت است و قهر و قدرت و خشم و خشونت.

 

واقعیتی ست تاریخی که تغییر و تحول گاهی شدید است و ناگهانی. ظاهر میشود، همچون طوفان و زلزله  بدون آنکه انتظارش را داشتی باشی. میآید و همه چیز را درهم میریزد. هست را نابود میکند و نیست را به هستی آورد. آنان که تحت دوران شاهی زیسته اند بخوبی میدانند که کمتر کسی بود که این اندیشه به مغزش خطور کند که نظام شاهی با دستگاه عریض و طویل امنیتی و نظامی ش بر خور دار از حمایت قدرتهای جهانی، ظرف کمتر از شش ماه از هم فرو پاشد؟ آیا کسی میتوانست حدس بزند که حزبی که بدست لنین و استالین پایه گذاری شده بود و نیمه ای از جهان را تحت کنترل خود داشت، طی چند سال کوتاه بدون خونریزی و کشت و کشتار در هم فرو ریزد و اثری از اتحاد جماهیر شوری باقی نماند؟ آیا چائوسشکو را بخاطر دارید، رهبر پر قدرت رومانی. او در پیشگاه مردمی که به استقبالش رفته بودند که به سخنانش گوش فرا دهند، پا بگریز گذاشت. البته چیزی نگذشت که دستگیر شده و به جوخه اعدام سپرده شد. صدام حسین و بعثیان روزی در عراق خدائی میکردند. بنگر که به چه سرنوشتی گرفتار شدند.

 

اما نمیتوان ثبات و استحکام حکومتی که برای گسترش و تداوم سلطه تام و تمام خود بر سراسر زندگی اجتماعی بر تیغ و تازیانه تکیه میکند، و برای حفظ خود از توسعه سپاه پاسداران و ارتش و سازمانهای مخفی مسلح و جاسوسی استفاده نموده و کلیه  اهرمهای کنترل فرهنگی و رسانه ها را در اختیار دارد، حکومتی پایدار و غیر قابل تغییر و دگرگونی خواند. حتی نمیتوان حمایت و پشتیبانی توده های فرمانبر و مقلد را شاخصی از مشروعیت و پایداری رژیم دانست. ممکن است ماهیت پو شالی بودن رژیم برای سالیان دراز پنهان بماند، همچنانکه در دوران شاهی ماند و یا در  جماهیر شوری و یا در رومانی و یا در نیکاراگوئه، ماند.  چرا که  واکنش توده های فرما نبری که در مراسم نماز جمعه،  یا در برپائی جشنهای انقلاب و یا در استقبال از خداوند خامنه ای و رئیس جمهور، ظاهر میشوند همیشه قابل پیش بینی نیست. درست است که ممکن است آنها را توده هائی دانست که حکومت خریداری میکند و آنها را از مناطق مختلف با اتوبوس و مینی بوس به محل موعود انتقال میدهند. ولی این توده همان توده هائی هستند که روزانه با فقر و محنت و حقارت و خواری دست به گریبانند. حتی توده های متوسط لاحوالی هم که در این جشن و سرور ها و خوش آمد گویی ها هورا میکشند و پرچم و پلا کادر بدست میگیرند و یا زنانی که خود را سرتاسر در چادر های سیاه پیچانده و در پیشا پیش مردان حرکت میکنند و ترس و وحشت در دل آفرینند، کمتر کسی میداند که در درون آنها چه میگذرد و تا چه حدی تاب تحمل رنج فقر و در ماندگی را دارند. فرزندان همین توده های فرمانبر حمایت گر نظام هستند که سربار خانواده های خود هستند و برای امرار معاش یا تن بخود فروشی دهند و یا برای گریز از زندگی محنت بار و حقارت انگیز، به مواد مخدر پناه میبرند. نیز به دشواری میتوان حمایت مداحان و سینه زنان و زنجیر زنان سینه چاک را مسلم فرض نمود. زمانیکه طوفان وزیدن میگیرد، اینان همه ناپدید میشوند. آتش سرخ و سوزان از زیر خاکستر سرد و خاموش به بیرون جهد، همه هرچه سخت است ذوب کند و به دودی تبدیل شان سازد.

 

هستند افراد بسیاری که از سلامت کامل جسمانی برخوردارند و سرشار از شور زندگی اند. غافل از آنکه سلولهای سرطانی در وجود شان در حال رشد و گسترش است بدون اینکه خود و یا حتی دکتر به وجود این موجود کشنده  که در درون شخص زندگی میکنند پی ببرد. اما وقتی به وجود  این مرض مرگ آور آگاه میشوند که دیگر کار از کار گذشته است و جلوی گسترش و توسعه سرطان را نمیتوان گرفت. آنگاه مریض متوجه میشود که در نبرد با مرگ او ست که مغلوب خواهد گردید.

 

حکومت دین نیز علیرغم ظاهر سالم و تندرستی که دارا می باشد و کار کرد منظم (البته نه چندان منظم) ارگان های درونی و سازمانهای بیرونی، غده های سرطانی در درونش در حال رشد و نمو است و خود از آن آگاه نیست. آن غده های سرطانی را حتی ممکن است ماشینها ام آر آی هم نادیده بگیرند. آنچه در این جا دارای اهمیت است، این است که غده های سرطانی تنها در ارگانهای قدرت نیست که در حال رشد هستند، بلکه بمراتب اولی در ارگانهای و اعضای مختلف دین است که در حال رشد و توسعه میباشند. چرا که این دین است که حاکم است. درست است که بسیاری از آیت الله ها و حجت الا سلام ها هنوز منبر وعظ و درس و خطابه را ترک نگفته اند و دامن کبریایی زهد و تقدس شان به ریا و حیله سیاست آلوده نشده است، ولی آنها را میتوان با سپهبد های دوران شاه مقایسه نمود که پس از شاه پر قدر ترین مقامها را در اشغال خود داشتند. تاج نامرئی شاهنشاهی بر سر ولایت فقیه امروز مرئی شده است. کیست نداند که او ست فرمانروای نهائی، شاه شاهان، خداوند روی زمین. به فرمان او ست که همه چیز به گردش در آید و یا از چرخش باز ایستد.

 

 افسانه های رسالت و امامت و اسطوره های جهاد و شهادت امروز موضوع شوخی و مزاح عمومی ست. زبان و گفتار و سخن اسطوره سازی از انحصار دینداران حرفه ای خارج شده است. امروز به دشواری میتوان سره را از نا سره تشخیص داد و گفت کدام یک از مجالس عزا داری و نوحه خوانی جدی هستند و کدامیک شوخی هستند. کافی است که نیم نگاهی هم به وبلاگ های دینی هم بیندازید. کدامیک را باید جدی گرفت نیازمند تخصصی است که رفته رفته کسب خواهد گردید. اما چرا راه دور برویم آقای، سید محمود حسینی دولت آبادی مخبر و عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی به این حقیقت اعتراف میکند که: مداحان و سخنرانان به خرافات دامن می نزنند. وی در ادامه سخنانش خاطر نشان می سازد که:

 

اشعاری که مداحان استفاده می‌کنند باید دارای محتوا باشد. در سخنرانی‌ها باید دقت شود روایات یقینی ذکر شود. سخنرانان باید مواردی را پیگیری کنند که اهداف سیدالشهدا(ع) را آشکار سازد.

 

بزبان دیگر محتوای مداحی همان نیست که مورد تایید حجت الاسلام باشد. او منظور خود را نه از روایات یقینی روشن میسازد و نه از اهداف سید الشهدا. پس اگر مداحان در باره این موضوعها مداحی نمیکنند در باره چیست که داستانسرائی میکنند؟ آیا نباید از همین مداحان هراس داشت. مگر این مداحان نیستند که احساسات و عواطف مردم را بجوش میآورند و آنها را وادار بخود زنی کنند. آیا همین مداحان نیستند که میتوانند روزی مردم را بشورش بکشانند؟

 

همچنین آقای سيد جلال يحيي‌زاده نماینده مجلس شورای اسلامی در گفتگو با «فردا»، در خصوص عزاداری های ماه محرم اظهار میدارد که: عزاداری های محرم تحریف شده . وی نیز خاطر نشان ساخت که:

 

 باید معرفت دینی مردم را بالا ببریم. مسئولین باید در سخنرانی‌های خود، حکیمانه سخن بگویند. با توجه به آموزه‌های دینی صحبت کنند. آنچه که بوی ظاهرگرایی و خرافات دارد بر زبان نیاورند. در این صورت عزاداری‌ها خدشه‌دار نخواهد شد.

 

تعبیر و تفسیر این سخنان چیست؟ که دین سالم و تندرست است  که دچار هیچگونه مرضی نیست؟ سی سال از حکومت دین میگذرد حجت الاسلام های زمامدار دهان باعتراض گشوده اند و مداحان را مسئول توسعه و ترویج خرافات اعلام میکنند و یا ادعا میکنند که عزا داری های محرم تحریف شده است. که از کیفیت افسانه ها و اسطوره های دینی کاسته شده است. بعبارت دیگر، این شکایت و اعتراضات که فقط نمونه ای از آنها این جا نقل شده است، تنها میتواند بیانگر رشد و توسعه آن غده های سرطانی باشد در ارگانهای مریض، علیرغم چهره سالم و بدنه ای تندرست.

 

حتی کار بدانجا کشیده شده است که خداوند خامنه ای در یک سخنرانی در یزد برای تحریک و تجهیز توده های خریداری شده از واژه ملی استفاده میکند و به اعتماد به نفس ملی رجوع نموده و با تردستی واژه ملی را جانشین واژه اسلامی میکند. روشن است که آنزمان که غیرت اسلامی به تحرک و تحریک در میآمد گذشته است. این در حالی ست که حکومت دین، ملی گرایان را سالهاست که لعنت و نفرین میکنند و آنها را بزندان می افکنند.

 

اما غده های سرطانی تنها در ارگانهای دین نیست که در حال رشد است. تورم و گرانی روز افزون، بیکاری و کمبود مسکن، فرار سرمایه ها، وابستگی روز افزون به درآمدهای حاصل از نفت، تحریمات اقتصادی و افزایش فقرو محنت و اعتیاد و روسپیگری میان جوانان و بحران در روابط خارجی را باید همه را از عوارض رشد و توسعه غدد سرطانی در بخش دولتی و سیاسی حکومت دین دانست.

 

اما همچنانکه کمی بیش از این اشاره شد غده های سرطانی ممکن است در ارگانها سالها برشد و نمو خود ادامه دهد. اگر چه این امکان نیز وجود دارد که از جلو رشد آن غدد را با تزریق داروهای شیمیائی به مریض تا حدی جلوگیری کرد یا حتی با حرکتی خصمانه تر چاقوی جراحی را بکار گرفت و غده را برید و بیرون کشید. اما هیچ تضمینی  وجود ندارد که غده های کشنده رشد و نمو خود را باز از سر نگیرند.

 

به عبارت دیگر علیرغم سلطه تاریکی، جای امیدواری بسیار است. اما این بدان معنا نیست که دست بروی دست بگذاریم تا سرطان نظام ستمگر و ظالم را ار پا در آورد. نقد و بر رسی دین و قدرت ابزاری ست موثر در بر انداختن تاریکی و فراهم آوردن شرایط لازم برای کفن و دفن مریض. بعضا پند و اندرز دهند که نباید دچار تند روی شد، نمیتوان باورها و اعتقادات مردم را بباد انتقاد گرفت. حاصل آن چیزی جز جدائی از مردم نیست. مردم از دین خود دست بر ندارند. در پاسخ لازم است که یاد آوری نمود که پس از حمله اسلام چهار صد سال بطول انجامید که مردم باسلام خو گیرند. وانگهی ایرانیان سنی مگر شیعه نشدند. اما ایرانیان امروز در زمانی دیگری زندگی میکنند. وسایل ارتباطی و اطلاع رسانی هر  راز و رمزی را آشکار ، هر خفته ای را بیدار و هر نامرئی را مرئی میسازد  از جمله تاج شاهی را بر سر خداوند خامنه ای.

 

آنچه حقیقت است این است که هیچ چیز ساکن و بلا تغییر نمی ماند، هیچ چیز ابدی نیست و این نیز بگذرد. این است حقیقت نهائی.

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:1 |
ای به قربونت برم آقا!



در کشور عشق مقتدا خامنه ایست...!

فرماندهی کل قوا خامنه ایست...!

دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود...!

امروز عزیزدل ما خامنه ایست...!

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 17:0 |
 

کافی نت و گیم نت جوان تاسیس شد.

 

کافی نت و گیم نت جوان در

 

 خدمت تمامی همشهریان گرامی و

 

 عزیزو دوست داشتنی می باشد.

 

تمامی بازی های جدید و به روز تحت

 

شبکه و تمامی برنامه های کاربردی

 

تحت اینترنت و سرعتی بالا و باور نکردنی

 

از شبکه اینترنت .

 

کافی نت و گیم نت ساعتی ۵۰۰ تومان

 

فقط یک بار امتحان کنید تا باور کنید.

 

با هر یک ساعت کار در کافی نت یا گیم نت

 

پنج دقیقه جایزه بگیرید.

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 9:19 |

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

برگرد 

برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود
در صفحه دلم تو نوشتی صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمی شود
بی تو شکست و پنجره رو به آسمان
غم در حریم آبی دل جا نمی شود
دریای تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود
می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی
اما بدون تو که گلی وا نمیشود
دردیست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود
زیباترین گلی که پسندیده ام تویی
گل مثل چشمهای تو زیبا نمی شود
بی تو شکسته شد غزل آشناییم 
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار یاد تو تنها نمی شود
گلدان یاس بی تو شکست و غریب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نمی شود
باران کویر روح مرا می برد به اوج
اما دلم بدون تو شیدا نمی شود
رفتی و بی تو نام شکفتن غریب شد
دیگر طلوع مهر هویدا نمی شود
 رویای من همیشه به یاد تو سبز بود
رفتی و حرفی از غم رویا نمی شود
رفتی و دل میان گلستان غریب ماند
دیگر بهار محو تماشا نمی شود
یک قاصدک کنار من آمد کمی نشست
گفتم که صبح این شب یلدا نمی شود
دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود

 

 

 وقتی رفتم

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 20:12 |

چشم چشم :دو ابرو.

 

نگاه من به هر سو

 

پس چرا نيستي پيشم؟

 

نگاه خيس تو کو؟

 

گوش گوش دوتا گوش.

 

دو دست باز يه اغوش.

 

بيا بگير قلبمو.

 

يادم تو را فراموش...؟

 

چوب چوب يه گردن.

 

جاي نري تو بي من.

 

دق مي کنم ميميرم.

 

اگه دور بشي از من.

 

دست دست دو تا پا.

 

ياد تو مونده اينجا.

 

يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا....؟

 

من؟ من؟

 

يه عاشق.

 

همون مجنون سابق

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:36 |
    خانه ای دارم آسمان نقشش

                                       و درختان

                                                    خانه ام دیوار

                                                                   و چمن فرشش

                       وبیادست مرا

                                     شاعری را که سرود : زندگی سیبی است

                ومن این لحظه تو را می سرایم : عشق

              و چه اندازه در دلم جا داری ...........................نا پیداست

                    آه عریان است کلامم تو ببخش

                              جرعتم را توشه راه یک باغ پر از سیب بکردم

                   به تو چون رود سفر خواهم کرد

                                                    و به دریای تو خواهم آمیخت 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:35 |

در پشت ديوار تنهايي،سرزميني بود در هاله غم،پنجره اي بود

 

به رنگ سكوت،

 

 جاده اي بود بسوي كوير.

 

هميشه همينطور است هرشب، به تو ميانديشم تا صبح و راه مي

 

 رود از بي تابي روح،

 

بر گونه هايم اشك تا دوباره چيره شود برشب.

 

چشم خورشيدهميشه همينطور است هروقت به تو مانديشم تا صبح

 

غصه ها خيمه ميزنند درمن، ناله ها ژاله مي شوند در چشم تا نخوابم

 

من، تا نميرد احساس، در جام خالي عاطفه ها، هميشه همينطور

 

است هر شب كه دل ذكر ترا مي گويد در محراب،

 

 

و تو او را نمي خواني،حاشا ميكنم خود را در پشت ديوار تنهايي....

 

هميشه همينطور است دلم بهانه ترا مي گيرد، و ترا نمي جويد،

 

خويشتن را انكار مي كنم، هميشه همينطور است هرشب كه

 

چشمانم به بهانه خواندن تو خواب را جواب مي كنند.

 

به تو مي انديشم تا صبح،

 

 

به انديشه اي كه پايان ندارد، به وصلي كه ميّسر نشد.

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:33 |
نمی دانم دلتنگم یا پریشان احوال نمی دانم.....

چند وقتی است جاده ی مستقیم زندگی ام به چند راهی بدل شده  نمی دانم کدامین راه را در پیش گیرم  انتهای کدام جاده مقصد من است .خدایا کمکم کن ...دیگر هیچ چیز مرا آرام نمی کند حتی هفت عروس چشمک زن آسمان که همه شب مایه ی آرامش من است دیگر مرا آرام نمی کند  دیگر چشمک زدنشان به سوی من مرا مدهوش نمی کند 

می خواهم در وسط کویر دلتنگی هایم بایستم و رو به آسمان فریاد بزنم فریادی که وجود خفته ی مرا بیدار کند .چند وقتی است که نیمه شب  را تا سپیده با خوابهای پریشان به سر می برم در این شب ها آنچنان روحم آزرده و دل شکسته است که دوست ندارد در سکوت شب با جسمم همراه شود و او را به آرامش برساند . هر صبح که چشم باز می کنم و طلوع خورشید را می بینم روز خود را با این جمله آغاز می کنم کاش که شب تمام نشده بود  کاش سیاهی شب جای خود را به رو شنایی روز نداده بود کاش کاش کاش ....

چرا احساس خستگی از وجودم بیرون نمی رود  چقدر دلم تنگ است که لحظه ای سر بر بالش اطمینان بگذارم  لحظه ای  راحت بخوابم  چقدر پریشانی چقدر اضطراب .......

از همه چیز و همه کس خسته شده ام چه موقع وقت رهایی است  رهایی از همه چیز و همه کس از همه ی چیزهای تکراری  که در اطرافم وجود دارد دوست ندارم حرف بزنم  گاهی وقتا حتی دوست ندارم به نجوا های درونی خود گوش کنم  دوست دارم از همه چیز و همه کس جدا شوم و آنقدر در تنهایی خود غرق شوم که هیچ کس یارای کمک به من را نداشته باشد تنهایی

آری تنهایی .همدم این روز های من

گویا مدتی است آسمان وجودم را ابرهای تیره ی بی اعتمادی فرا گرفته دوست دارم آنقدر ابرهای سیاه ببارند و ببارند که دوباره وجود آفتابی ام را حس کنم .

دیشب در دل تاریکی شب ابرهای تیره شروع به باریدن کردن گویا در دلم خورشید می درخشید ...باران می بارید و رنگین کمان  خود نمایی می کرد چه تصویر زیبایی  گویا آرامش یافتم گویا ذره ای ذره ای از دلتنگی هایم کاسته شد ولی هنوز اضطراب و تر س از دلم بیرون نر فته است

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:32 |

 

مرا ببين در آينه

که معتقد به عشق تو

دلخوشم به معجزه

ببين چگونه بي غرور و بي خيال لحظه هاي سوخته ي گذشته ام

به التماس عاشقانه حضور تو نشسته ام

مرا ببين در آينه که در تو غرق گشته ام

تو از عروج گفته اي و آسمان

و من هنوز...زميني ام...زميني ام...زميني ام

ولي ببين در آينه

که با تو من

چگونه از زمين به آسمان رسيده ام... 

  

 

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:31 |

 

 

زندگی مانند جاده ایست که اخرش را نوشتند:

 

  

 ""دور زدن ممنوع""

 

 

 

 

 

 

این جاده عشق ماست نمی دونم چه قدر طول میکشه تا به انتهاش

 

برسیم

 

اصلا انتها داره یا نه؟؟؟؟

 

ولی می خوام انقدر بریم تا به صبح برسیم به نور، روشنایی ...

 

راستشو بخوایدباید یه اعترافی کنم من از تاریکی خیلی میترسم

 

این جاده هم که...

 

وقتی پا تو این جاده گذاشتم احساسه غرور می کردم

 

چون یه کسی بود که دستامو گرفته بود

 

 آروم بهم میگفت تا آخرش باهاتم تنهات نمی ذارم

 

مثل کوه پشتهتم خسته شدی،کم آوردی بهم تکیه کن

 

همیشه از تاریکی بدم میومد ولی حالا عوض شدم

 

خیلی خوشحالم چون کسی اشکامو نمی بینه ولی بازم

میترسم،

 

حتی بیشتر از گذشته چون میترسم همش یه خواب باشه

 

بیدار بشمو ببینم اون دستا اون صدا...

 

حقیقت نداشته

 

 یا این که وسطه جاده دستامو رها کنه و...

 

 

  

ولی نه هیچ وقت اینطوری نمیشه

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:31 |
 

به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم،تصویر تو تنها چیزیست که

چشمهایم باور میکند.دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را

لمس کنم،اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در 

 

کنار من نیستی.

 
چشمانم را آرام میبندم،صدایت در گوشم میپیچد.،طنین خنده هایت

 همه جا را پر میکند.بی اختیار لبخند میزنم،ولی صدایت دورو دورتر

میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست

 که مرا دنبال میکند.و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو

میگیرد.دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم،سرم را روی شانه های

 مردانه ات بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش

 بسپارم.دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است.دلم برای

چشمهای دریایی تو تنگ شده است.برای امواج بی مهابای نگاهت که

بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.

دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا

شبهایت بدون ستاره نماند.مگر نمیدانی قحطی آمده است؟قحطی

 

خورشیدو ماه و ستاره.


گفتم برایت یک سبد بچینم،نکند آسمانت بی ستاره بماند.آخر اگر

 شبی خوابت نبرد،لا اقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام

 

چشمانت از خواب سنگین شود.

 
دلم هوایت را کرده است.میبینی! دوباره بیقرار شده ام.گیج شده ام.تو

این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش.


دوستت دارم رویای ناتمامم

دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده است

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:29 |

صبحه و شادابی یک روز شیرین اما نه برای من ....

صدای جیک جیک گنجشکها رو می شنوم صدای تر نم بهاری شلوغه اما قشنگه

به قشنگی دل تو به زیبایی عشقم به ساده بودن دلم و پاک بودن

مثل یک گل ... عجب افتابی یه افتاب شمالی نفس عمیق می کشم

خیلی عمیق نفس کشیدن توی هوا ادم رو اروم می کنه .

سکوت کر دم یک سکوت طولا نی نمی دونم چی بگم  ............. دلم

گر فته بد جورم گر فته خیلی فکر کر دم شبو روز نشستم فکر کر دم

خیالت از سرم نمی رفت بیرون اخه نگرانت بودم می دونی وقتی کسی رو که دوسش داری

نگرا نشی که یک موقعه چیزیش نشه نگرانی که یک وقت غصه اش نگیره

اما من غصه دار شدم دلم برای عشقم تنگ شده

برای زمز مه هاش برای مهر بونیاش برای دوست داشتناش ...

من با هاش نفس می کشم اما خودش نمی دونه وقتی که به شب می رسم

نفس کم میارم نفسام سنگین می شه سنگینو سنگین دلکم نفس کم اوردم

کجایی می خوای بمیرم توی قفس؟ اخه این نفسا مال تویه نزار که اینطور حروم بشه!

دلم برای گفتن دوست دارم تنگ شده باز. بیا برام زمز مه کن یک زمز مه عاشقونه

منتظرم می خوام با تو نفس بکشم اگر نیای من می میرم ...

خیلی دوستت دارم ... 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 20:27 |
ركورد طولانی ترین ساندویچ دنیا

 

به طول 1500 متر در ايران !

طولانی ترین ساندویچ دنیا


به طول 1500 متر صبح جمعه (۱۳۸۷/۰۷/۲۶)

 

در پارک ملت تهران آماده شد !
 

مراحل آماده سازی این ساندویچ 1500 متری از ساعت 8:30 صبح

از مقابل جام جم تا داخل پارک ملت آغاز و نانهای فیبردار آن چیده

 و سپس مواد طبخ شده داخل ساندویچ روی آن ریخته شد.

 طی 48 ساعت قبل از اين برنامه ‌32 آشپز به سرپرستی

2 سرآشپز بدون وقفه مشغول طبخ و آماده کردن مواد داخل

 ساندویچ بودند که این مواد بعد از آماده شدن توسط ماشینهای

 مخصوص حمل مواد غذایی به پارک ملت منتقل شد. این ساندویچ

با 700 کیلو گرم گوشت شترمرغ، 700 کیلوگرم گوشت مرغ،

 100 کیلو گرم فلفل دلمه، 120 کیلو گرم پیاز، 500 کیلو گرم

سس مایونز، 700 کیلو گرم قارچ 700 کیلو گرم سس خردل

 و 500 لیتر روغن مایع آماده شده است. طولانی ترین ساندویچ

 دنیا اردیبهشت گذشته در ایتالیا و به طول 1378 متر آماده و

 در کتاب رکوردهای جهان، گینس به ثبت رسیده بود.

مسوولان گینس پس از گفتگو با مسئولان شهرداری

 تهران معیارهای ثبت این ساندویچ در کتاب رکوردهای

 جهان را اعلام کردند و به دلیل عدم حضور این افراد در تهران،

 تمام مراحل طبخ و آماده سازی ساندویچ تصویر برداری و به

همراه تاییدیه وزارت بهداشت و وزارت صنایع در خصوص سلامت

و رعایت استانداردهای لازم برای مسولان گینس ارسال خواهد شد.

یکی از شرایط گینس استفاده از دو نوع محصول سنتی در طبخ این

 ساندویچ بوده است که به همین دلیل 1 کیلوگرم زعفران

 و 2 کیلوگرم زیره به عنوان ادویه ساندویچ مورد استفاده قرار گرفت.

شهروندان تهرانی در مراسم طبخ طولانی ترین ساندویچ جهان حضور

 چشمگیری داشتند و بیش از 80 عکاس و خبرنگار داخلی و خارجی این

مراسم را به سراسر دنیا مخابره کردند.

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

 

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 23:0 |
و بیوگرافی آيشواريا راي

 

 

نام: آيشواريا راي
تاریخ تولد: 1 نوامبر 1973
محل تولد:کارناتای ،هند
شغل: بازيگر باليوود
دارنده مقام اولmiss word  (ملكه زيبائي)
 بيوگرافي:او با معیار زیبا شناسی ستارگان سینما می تواند یک سر و گردن بالاتر از همه قرار بگیرد و این جای تعجب نیست که نه تنها در هند بلکه در کشورهای اروپایی و آمریکایی نیز بارها تصویرش روی جلد مجلات رفته است.دانش آموخته سانتا کروز مومبای که هنگام تحصیل شاگرد اول محسوب می شد.
 

رای اگر چه بیش از بازیگری به خاطر ربودن عنوان ملکه شایسته هند و بعد از آن بانوی شایسته جهان در چشم همگان آشنا شد اما هیچ گاه قدرت بازیگری اش زیر چهره اش سر تسلیم فرود نیاورده است.
نامزدی نا فرجام و پر دردسرش با دو ستاره بالیوود یعنی سلمان خان و و ویوک اوبروی و جنجالی که سر همین مسئله آفرید می توانست موید این نکته باشد که او هنوز هم چون دوران کوردکی ،پسر ها را زیر یوغ خود قرار می دهد و افسارشان را به دست می گیرد.

 

 دختری با چشمان سبز که کارنامه ای درخشان از چهره اش دارد . دختری که می خواست در رشته ای از شاخه های پزشکی فعالیت کند با دست تقدیر به یک سوپر استار بدل می شود و قله های موفقیت را یکی پس از دیگری طی می کند . رای با بازی در اثری از مانی رانتام با نام Iruvar
  در سینما ها پا می گذارد اما تا مدتها بعد شانس این نمی یابد که هنر بازیگرایش را به نمایش بگذارد . ساله چون عروسک پشت ویترین گیشه ها را فتح می کرد اما ناگهان با بازی در تال کنار اکشی خانا و هم دل دچو که صنم کنار آجی دوگان و سلمان خان طعم پیروزی را می چشد . از آن روز او به یک بازیگر قدرتمند تبدیل شد که هر اثرش یک موفقیت و هر موفقیتش یک تجربه تکرار نشدنی در صنعت بالیوود است.آیشواریا امسال با پسر آمیتا باچان(وی جی) ازدواج کرد ویک عروسی مفصل نیز برپا کرد

عکسهای آيشواريا رای و همسرش:

 

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در جمعه نهم شهریور 1386 و ساعت 21:12 |
بزرگی را گفتندزندگی چند بخش است؟

گفت ۲بخش

                    ۱ ـ کودکی. 

                                       ۲ـ پیری.

گفتند پس جوانی را چه شد؟

گفت باعشق ساخت                               

با بی وفایی سوخت                               

با جدایی مرد        

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 13:1 |
    کاش می شد بار دیگر سرنوشت را از سر نوشت  

کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو 
                                    بودن باشد

 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي منی

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني

دوستت دارم چون به يک نگاه عشق منی 

دوستت دارم

زندگی را دوست دارم اگه تو با من باشي

 تو همانند ستاره ای هستی که شب تاریك

من را روشن میکند

عشق با تو معنا پیدا می کند

واژه زندگی با تو شکل میگیرد

اما ای نازنین بدان که همواره تو را در

سر حد جنون دوست دارم و همیشه

در قلبم وجود  داری

 

دوست دارم

زندگی بدون تو معنی ندارد 

شوق می اید و اواز می خواند.

 .غریبه جواب سلام واجب است 

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه

 

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:49 |
 

 از عشق چه بگویم؟

تو را دوست دارم

بنفشه ها به چه زبانی به هم می گویند دوستت دارم؟

بارانها کوهها و درختان به چه زبان؟

ایا لبهایی که فردا متولد می شوند بوسه را خواهند اموخت؟

ایا عسلها فرهاد را می شناسند؟

رایحه تو و رویاهای خودم را کجاپنهان کنم؟

نام تو با کدام حرف اغاز می شود؟

چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است؟

چه کسی دگمه های پیراهنم را از ماه در اورده است ؟

 چه کسی زیباتر و سپیدتر از نمکها می خندد ؟

شعرهای من با کدام حرف به پایان می رسد ؟

 قلمرو دوزخ کجاست؟

 مساحت بهشت چقدر است؟ فرق استخوان و گندم چیست؟

چرا هیچ 

گلی در رودخانه نمی روید؟ چرا صخره از عریانی دریا نمی گوید؟

 چرا کسی غبار اسمان را پاک نمی کند؟

چرادستی کلمه های بی روح را در خاک نمی کند؟

 ایا پرتقالها هم گناه می کنند؟

ایا لیموهای  ترش قدر  وقت رامی دانند؟

ایا مرده ها غزل می خوانند؟

  ایا مادر بزرگم در برزخ همسایه یک پروانه جوان است؟

  اکنون  در

کهکشان ساعت چند است؟

تا تو روی زمین قدم می زنی و هر شب چراغهای ایوان

را روشن می کنی فرشته ها پلک بر هم نمیگذارند

 ماهی ها قلب ابی تو را ترجمه می کنند

 و جاده ها همچنان به راه خود ادامه می دهند .

شمعها کی می خوابند ؟ بوسه ها کی می میرند؟

 ابها کی تشنه می شوند؟ نانها کی گرسنه می مانند؟ 

کلمه هایم را در جیب شیطان نمی ریزم و بند کفشهای او را نمی بندم


 به قفسها سلام نمی کنم

نبض مرگ 

را می گیرم و به انتظار اتفاقهایی که هنوز نیفتاده اند می مانم.

 

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:44 |

گفتی که به احترام دل بارانیم باش        باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن      من همچو ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش          بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو           دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش      مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز         گل دادم و به ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر                 از لهجه ی بی وفایت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست          معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:41 |

روحم را قطره قطره می کنم و هر قطره را در خودنویس زبانم می ریزم. آن قطره ها هر یک

کلمه ای

می سازند نامه ای می شوند تا تو فردا بخوانی و بدانی که این ساعتهای خالی از تو تا کجا پر از

تو

بوده ام.حرفهای ما هنوز ناتمام است و تا نگاه می کنی وقت رفتن است.باز هم همان حکایت

همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود.دعا کردم که بیایی کنار پنجره و باز شعر مسافر خاموش خود را

از زبان

باران بشنوی اما دریغ که بیوفایی راز غریب همین زندگی است.از بیتابی چشمانت بیتی سرودم.

بهار

شد.یخ آب شد و لبخند بر لبان ماتت نشست.با من از بهار بگو که کوله بارم آکنده از خزان است.

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:39 |

همیشه بودی و هستی انتخاب آخرینم

من میخوام با تو به فردا برسم

تو بهار به شب یلدا برسم

گل یکدونه ی گلدون بلور زندگی

چی دارم برات به جز یه عالمه شرمندگی

اینو می دونم تو دنیا همه

هر چی از تو بنویسم کمه

 

 

طبیعت حقیقی یک قلب

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

"جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با يک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود كه دلبستگی اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد، دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل" با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

"جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.
در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند، هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق بود كه شروع به جوانه زدن مي کرد.

"جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد، به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک، "هالیس" نوشته بود "تو مرا خواهی شناخت" از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت. بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که قلبش را خیلی دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می آمد، بلند قامت و خوش اندام، موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود، چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام برداشتم، کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد اندکی به او نزدیک شدم، لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت: "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود، اندکی چاق بود، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که ب رسر دوراهی قرار گرفته ام ! از طرفی شوق تمنای عجیبي مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد.

او انجا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید همراه با چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم ! کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد، از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود، دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم ! من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه "می نل" باشید، از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت: "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستورن بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست!

او گفت که این فقط یک امتحان است! گر چه"تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!"
 

طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی مشخص می شود

که به چیزی با ظاهر بدون جذابیت پاسخ مثبت بدهید ...

گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:39 |

باز کن آسمان را به رویم،چشمهایت نهایت ندارد چند خورشید باید بسوزم؟خنده های تو قیمت ندارد

سرنوشت مرا کولیان هم پیش یبنی نکردند و گفتند سرنوشت عجیبی است اما...عشق کاری به

قسمت ندارد خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه عشق،خواستی تا بگویم؛عزیزم دردهایم

حقیقت ندارد!زخمهای مرا زیر و رو کن،نام تو حک شده در وجودم.خنده تو برایم عزیز است،چشم تو قرمز

نباشد گر چه سخت است دور از تو بودن،این زمستان مروت ندارد.

می روم تا بهاری دوباره،دستهای مرا پس بگیری مهربانم ببخش این غزل را،وقت تنگ است

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:38 |

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

                                                    چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من

                                                    یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم

                               

سر دفتر عالم معانی عشق است

                                            سر بیت قصیده جوانی عشق است

ای آنکه خبر نداری از عالم عشق

                                           این نکته بدان که زندگانی عشق است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:37 |

عزیزم مدتهاست که من کبوتر کعبه تو شده ام و هر روز این کعبه را طواف می کنم و هیچ

توجهی به

نگاه های کج و ماوج و حرفهای پوچ و بیهوده ندارم هر بار که بال و پرم را می شکنند این

تویی که با

نگاه هایت تسکینم می دهی و هر بار که تو می شکنی این منم که سعی می کنم تسکین دل زخم

دیده ات شوم با تو بودن مدتهاست که با من لحظه به لحظه همراه شده.

به خاموشی سوگند اگر نگاهم نمی کردی

                                                    عاشق نمی شدم تا در سکوتی پر از فریاد گم شوم

 

 

من از ساعت متنفرم از اين اختراع عجيب بشر
 
كه جاي خالي ترا به رخ دلتنگيهاي من ميكشد
 
 
 
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد
 
بيچاره دلم در غم بسيار فتاد
 
بسياز فتاده بود دل در غم عشق
 
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد
 
 
 
بي شك جهان را به عشق كسي آفريده اند
 
چون من كه آفريده ام از عشق جهاني براي تو
 
 
 
 
 
 
اي كاش هرگز عاشق نشده بودم كه الان تلاش كنم
 
فراق عشق را تحمل كنم
 
 
 
اگه از تو ننوشتم ٬ فكر نكن سرم شلوغه
 
توي زندگي يه وقتا تنهايي رمز عبوره
 
اگه از چشات گذشتم فكر نكن  عاشق نبودم
 
مطمئن باش توي دنيا دل به تو سپرده بودم
 
 
                         
 

ســـــــلام

بهونه قشنــــــگ

من برای زنـــــــــــــــدگی

آره بازم منم، همــــــــــــــون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیــــــــات چی می کنـــــــــی با سرنوشت

دلم واسه ت تنگ شده بود; ; اینو دلم واسه ت نوشت

حال منو اگه بخوای یه رنگی و یه حالــــــــــــــــیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منه، اینجا هوا پر از غمه

از غصــــــــــــه هام هرچی بگم

جــــــــون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا توبیــــــــــــــا یا منو پیشت برسون

فدای تو نمیـــــــــــدونی بی تو چه دردی کشیــــــــدم

حقیقتو بهـــــــــت بگـــــــــــم به آخـــــــــر خط رسیـــــــــدم

نمیــــــــدونی چقـــــــــدر دلــــــــــــم تنگــــــــــه برای دیـــــــــدنت

برای مهـــــــــــــــــــــــــــربونیات، نوازشــــــــــــــــات، بوسیــــــــــدنت

به خاطـــــــــرت مونــــــــده یکی همیشه چشـــــــــم به راهتــــــــــــه

یه قلب تنهــــــــــــــــا و کبــــــــــــــود هـــلاک یه نگاهتـــــــــــه

فدای تو یه وقت شبــــــا بیخـــــــــــــوابی خستـــــه ت نکنه

غـــــــــــم غریبی عزیزم زردو شکستـــــــــه ت نکنه

اگه واسه ت زحمتی نیست برسرعهدمون بمون

منم سپردمت تورو دست خـــدای آسمون

 

هر شب وقتي تنها ميشم حس ميكنم پيش مني
 
دوباره گريم ميگيره انگار تو آغوش مني
 
روم نميشه نگات كنم وقتي كه اشك تو چشمامه
 
وقتي نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه
 

 

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:36 |

  

 

 

 

 

و آنقدردرگفتن یک حرف حاشیه رفتم
   وبه جای نوشتن تنها یک کلمه گوشه ی دفتر خاطراتت 

        شعرهای حاشیه ای نوشتم !!!!
            
تا عاقبت در حاشیه چشم هایت افتادم
              
حالا که حاشیه نشینی را تجربه می کنم 
                  
بگذارفقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم

                                              دوستت دارم

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:35 |

در خیالت مثل من پرواز کن

تو خود عشقی مرا آغاز کن

سرزمین آرزوهایت کجاست ؟

آمدم در را برویم باز کن

عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست

با نگاهت باز هم اعجاز کن

خلوتم را پر کن از حسی غریب

من خریدار تو ام ، پس ناز کن

با من از ناگفته ها حرفی بزن

دیگر ای آرام جان لب باز کن

من به یادت این غزل را ساختم

این سکوت تلخ را آواز کن

 

 

=====================================

ايراد ويا انتقادات  آزاد خود را لطفا در اين قسمت بنويسيد

 

از همگی شما که وب منو دیدن میکنید و نظر میدهید

 خیلی خیلی متشکرم.

+ نوشته شده توسط تنهاترین تنهاگویدسخن مهدی در خدمت شماست در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت 18:31 |